|
عاشقانه ای برای اولین و آخرینم... | ||
|
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند گل نمی روید.چه غم گر شاخساری بشکند باید این آیینه را برق نگاهی می شکست پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه ام صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند شانه هایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند کاروان غنچه های سرخ روزی می رسد قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
از باغ میبرند چراغانیات کنند تا کاج جشنهای زمستانیات کنند پوشاندهاند "صبح" تو را "ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانیات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیات کنند ای گل گمان مبر به شب جشن میروی شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست از نقطهای بترس که شیطانیات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه است که قربانیات کنند
به نسیمی همه راه به هم می ریزد کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد آه یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
همین که نعش درختی به باغ می افتد بهانه باز به دست اجاق می اقتد حکایت من و دنیا یتان حکایت آن پرنده ایست که به باتلاق می افتد عجب عدالت تلخی که شادمانی ها فقط برای شما اتفاق می افتد تمام سهم من از روشنی همان نوریست که از چراغ شما در اتاق می افتد به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد همیشه همره هابیل بوده قابیلی میان ما و شما کی فراق می افتد؟
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است چابکسواری، نامهای خونین به دستم داد خونگریههای امپراتوری پشیمانم مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟ ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است چه خواهد کرد با ما عشق پرسیدیم و خندیدی
طلسم دلباخته
آهنگ
جواهرخانه
گنج تفاوت هلاهل مثلا تازه شود .... غزلی از اقلیت... من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک از در آمیختن آمیختن شادی و غم دلتنگم خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم ای نبخشوده گناه پدرم آدم را به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم نشد از یاد برم خاطره دوری را بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم
به سفارش دوستان دوباره دلتنگیهایم را در این نمایشگاه شلوغ به امانت گذاشتم. باشد که دوباره بستانم اش و در صندوقی نهانش کنم. به هر تقدیر اینک من و اینک ....
به طعنه گفت به من: روزگار جانکاه است به من! که هر نفسم آه در بی آه است در آسمان خبری از ستاره من نیست که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است به جای سرزنش من به او نگاه کنید دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است شب مشاهده چشم آن کمان ابروست! کمین کنید که امشب سر بزنگاه است شرار شوق و تب شرم و بوسه دیدار شب خجالت من از لب تو در راه است....
کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرم من تفرجگاه ارواح پریشان خاطرم خانه متروکم از اشباح سرگردان پر است آسمانی ناگریز از ابرهای عابرم چون صدف در سینه مروارید پنهان کرده ام دردل خود مومنم ،در چشم مردم کافرم گرچه یک لحظه ست از ظاهر به باطن رفتنم چند صد سال است راه از با طنم تا ظاهرم خلق می گویند:ابری تیره درپیرا هنی ست شاید ایشان راست می گویند، شاید شاعرم مرگ درمان من است از تلخ و شیرینش چه باک هرچه باشد ناگریزم هرچه باشد حاضرم
به پاس همه ی نگاه ها دلتنگی ها و رنجش های تو و دیوانگی های من
با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست
ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست
پر می کشی و وای به حال پرنده ایی کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست
ایینه ایی و اه که هرگز برای تو فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست
[ ۱۳۸٧/٤/۱٢ ] [ ۱٢:٥٥ ق.ظ ] [ علیرضا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||